حاج ابوالقاسم فرشچی پیرمرد عتیق بود،سال ها در این مسجد سر سجده به زمین گذاشته بود.شاید چهل سال در آن مسجد نجوا کرده و دعا و راز و نیاز سر داده بود.گوشت و پوستش با نماز و دعای مسجد جامع به هم آمیخته بود.

حاجی می گفت:اوایل ساخته شدن مسجد جامع ،آن وقت ها که فقط شبستان وسط آماده شده بود،همان جا که منبر و محراب است ،کربلایی محمد حسن،خادم پیرمردی بود که در مسجدجامع خدمت می کرد.او مردی پاک و بی غل و غش و حرفهایش حساب شده بود.یک روز در میان صحبت برایم چنین نقل کرد:

شبی نماز تمام شده و کم کم مسجد نیز از جمعیت خالی شده بود ،درهای مسجد را بستم و برای استراحت به شبستان آمدم.

هنوز چندساعتی از استراحتم نگذشته بود که صدای پایی مرا بیدار کرد،خدایا این نیمه شب کیست که در مسجد راه می رود!

سرم را بلند کردم،دیدم کنار منبر معروف به چهل پله ،آقایی با وقار ایستاده است.هیبت و وقارش نشان از تقوا و صلاح داشت .

پیش خود فکر کردم شاید یکی از درهای مسجد بازمانده و این آقا وارد شده است.به طرف آن آقا رفتم ولی یکباره آن طرف تر آقای دستغیب(ره) را دیدم.آقا (شهید دستغیب)به من اشاره کرد که قطعه فرشی را که آنجا بود کنار منبر ببرم تا آن آقا روی آن بایستد.من نیز اطاعت کردم و فرش را کنار منبر انداختم و ایشان به نماز ایستادند.من رفتم که وارسی کنم کدام درها باز مانده است که آقا وارد شده است،دیدم همه درها بسته است!

تعجب کردم .روی همین حساب به شبستان برگشتم و حالت اعجاب داشتم .داخل شبستان شدم و ناگاه مات و مبهوت خشکم زد!به این طرف و آن طرف نگاه کردم ،اما هیچ کس نبود!

گویی اصلا کسی اینجا نبوده است!شاید خواب بودم و خیالاتی شده ام اما نه من خودم قالی را زیرپای آن آقا کنار منبر انداختم.

خودم آقای دستغیب را دیدم .همان وقت به طرف بیرون آمدم که به پشت هر دری که رفتم همان طور است و در باز نشده است.

آن شب را با فکری مشغول و درهم گذرانده بودم و فردا صبح به در خانه آقا(شهید دستغیب) رفتم،در را به صدا درآوردم .خانواده ایشان در را باز کردند و من پرسیدم:دیشب آقا کجا بودند؟

گفت :حالشان خوب نبود و تمام وقت در منزل بودند!!!

این سوال همچنان برایم ماند که آن آقا که بود و کجا رفت....

ولی فهمیدم آقا(شهید دستغیب) اهل معناست......

کربلایی محمد حسن،صبح تاریخ آن شب را روی در شبستان یادداشت کرده بود.

منبع:کتاب دیدار با ابرار ص 148 و 149

نویسنده:محمد جواد نور محمدی