یکی از انبیا یک قدم عوضی رفت،خدا به او چوب زد،راجع به بابا.

کی؟یوسف.چقدر هم عوضی رفت؟چهل سال این پدر و پسر همدیگر را ندیده بودند،پسر یوسف پادشاه و عزیز مصر شده است،نامه برای پدرش یعقوب نوشت بعد از آن قضایا،یعقوب با بچه هایش به طرف مصر می آیند،وقتی که به دم دروازه مصر رسید و یوسف در کاخ خودش نشسته و نگاه کرد،بابا پیرمرد قد خمیده سوار اسب و با برادرها دارد می آید.

هیئت دولت را برداشت که به استقبال بابا بروند.تمام وزرا و وکلا و سناتورها و دوربری ها و بادمجان دورقاب چین ها،به همه گفت:

پاشید تا به استقبال برویم.

همگی پا شدند و به استقبال بابا آمدند.

خیلی است،یوسف،پادشاه شده است،این همه کس دور و بر او ریختند ولی می گوید:بابا،بابا است،به استقبال او برویم.

پا شدند و به استقبال بابا آمدند.

برادرها به یعقوب گفتند که: راست است که پسرت یوسف است ولی پادشاه است،اینقدر از خود گذشته است و به استقبال تو آمده است،تو هم یک احترامی بکن

گفت:چه کنم؟گفتند:خب،جلوی پای او پیاده شو.

گفت:چشم.

یعقوب پیرمرد تا به یوسف رسید،این پیرمرد قد خمیده از اسب پایین آمد،باد ریاست در دماغ یوسف رفت،گفت:

نه دیگر همین قدر که به پدرت احترام کردی،بس است،دیگر نمیخواهد جلوی پای او،در جلو هیئت دولت پیاده بشوی.

آقا جلوی پای بابا پیاده نشد،(اینقدر (کوچک )هتک به بابا کرد) فورا جبرییل آمد و گفت:

یوسف،برای اینکه این بی احترامی(کوچک)را به پدرت کردی،ما دیگر از نسل تو پیامبر به دنیا نمی آوریم،یوسفی، باش،بابا،بابا است.

منبع:بلبل بوستان حضرت مهدی(ع) ص168 و 169

نویسنده:علی اکبر محدث شوشتری